روز به دنیا آمدن دختر نازم (2)
روزی که قرار بود پانیسا به دنیا بیاد ، پرهام نه سال و شش ماهه بود ، صبح زود باید به بیمارستان می رفتیم با مریم جان (عمه جان) هماهنگ کردیم که صبح زود بیاد پیش پرهام که توی خانه تنها نباشه.
از زیر قرآن رد شدم و به بیمارستان رفتم.
لباس پوشیدم و منتظر موندم که منو به اتاق عمل ببرن ، چند تا خانم بودیم و اونجا با همدیگه حرف زدیم .
تصمیم داشتم بیهوشی کامل داشته باشم ولی توی اتاق عمل منو راضی کردن که بی حسی نخاعی بگیرم . یه کم ترسیده بودم و اینقدر وای و واویلا کردم که متخصص بیهوشی آمد و سوزنی که وارد نخاع کمر می کرد را بهم نشان دادکه ببین چقدر نازک هست و هیچ دردی نداره ، خدایی چیز خاصی هم نبود.
یه چیز جالب این بود که به خاطر کرونا همه ماسک می زدیم و من با همون ماسک که وارد بیمارستان شدم باهمون هم رفتم اتاق عمل و روی همون هم برام اکسیژن می گذاشتن😀😂
خلاصه بهم گفتن سمت راستت را نگاه کن که طلا خانم را ببینی .
واااای یه دختر گریان با پوست قرمز و لاغر ، که قرار بود بشه تمام زندگی من و پدرش و داداشش
بعد هم منو به ریکاوری بردن که از اونجا می تونستم ببینم بچه ها را دارن لباس می پوشونن.
یک شب بستری شدم و دوم دی ماه مرخص شدم .
با مهناز و محمد و خانم طلا رفتیم به خانه ای که پرهام ، مریم جان و آناهید انتظار ما را می کشیدن.



روز به دنیا آمدن دختر نازم (2) 
